|
رویای خسته من... my tired dream دل شکسته هستم ... عاشق اما تنها ...
| ||
|
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ![]() بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
[ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 15:37 ] [ maryam ]
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم ... تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی ... دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم ... همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم که چرا رفتی؟ نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر داشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کس حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام برگرد ببین از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سر دست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برا ی شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم ...
[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 13:5 ] [ maryam ]
عشق... تو كه حرف از عشق ميزدي پس چرا آن را با دروغ استحكام بخشيدي وآن را دوام دادي تو كه ميدانستي من از دروغ بيزارم پس چرا آن را به من تقديم كردي ديگر نمي خواهم با تو بمانم هرگز ! ... . . . . . . هرگز حتي به تو فكر هم نميكنم ديگر نمي خواهم حتي براي لحظه اي دستت را بگيرم وببوسمت . ميگويي اگر مرا دوست داري حداقل با من سخن بگو گر با من حرفي از عشق نگويي حرف خود را با طنابي درميان ميگذارم نميدانم ديگر نميتوانم به كسي اعتماد كنم مي خواهم با تو مثل خودت رفتار كنم ديگر دمي حرف ازعشق نميزنم...
[ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ] [ 20:25 ] [ maryam ]
سلام دوستای خوبم من دوباره اومدم لطفا تنهام نذارید میخوام دوباره شروع کنم. . . . خیلی از دوستانم نظر دادن لطف کردند ممنونم ازشون واقعا خوشحال شدم از اینکه به کلبه کوچیکشون سر زدند. . .
[ دوشنبه نهم خرداد 1390 ] [ 21:1 ] [ maryam ]
مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد... چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با این که می تواند در هر جائی از دنیا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش میکند
[ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ] [ 15:11 ] [ maryam ]
تاریكی ها را از همه لحظه های زندگی ام پاك می كنم. وقتی تو هستی، قلب من چه ظرفیت عظیمی دارد برای دوست داشتن. وقتی تو دریاها را به طرف من می آوری، احساس می كنم ناگهان می توانم همه را دوست داشته باشم و در قلبم برای همه دنیا جا هست. وقتی تو پلك می زنی،دنیا چقدر قشنگ است: رفاقت بارانها و ناودانها،گفتگوی رنگین كمان و ابرها و رودخانه ای كه در حاشیه خاطرات ما راه می رود. هر صبح در صف گیلاسها می ایستم تا طلوع صدای تو را تماشا كنم و هر بعد از ظهر در كناره افق منتظر می مانم تا با دستهای تو همسفر شوم. ناگهان می توانم مهربان تر از همه فرشته ها باشم و برای همه آدمهایی كه حتی یكبار نام تو را بر زبان آورده اند در سرزمین قلبم خانه ای بسازم. خانه ای كه پنجره هایش هیچ گاه از دیدن تو سیر نمی شوند. وقتی تو هستی،زندگی من سراسر اتفاق است؛ هر ساعت یك اتفاق تازه. ساعت هفت صبح كودكی بازیگوشم پر از شوق مدرسه، ساعت هشت پروانه ای معصومم در آرزوی شعله ور شدن، ساعت نه یك پرتقال سبزم در حسرت رسیدن، ساعت ده پرستویی مهاجرم كه دنبال دستهای تو می گردد، ساعت یازده یك غزل عاشقانه ام و ... ساعت هفت شب شمعی سراپا اشك و آتش. اگر نام تو روی زبانم نباشد،همه اشیا از من برتر و بالاترند. راستی،چه می شد اگر یك تكه چوب بودم. تخته ای از كشتی نوح، ذره ای از عصای موسی، پاره ای از گهواره عیسی و تكه ای از نعلین محمد"ص". وقتی تو هستی می توانم همه دنیا را سطر به سطر بخوانم و مسیر زندگی را از پرنده ها بپرسم. می توانم درباره یك نگاه صدها كتاب بنویسم. وقتی تو هستی،وقتی تو دستم را می گیری، احساس می كنم آنقدر بزرگ شده ام كه می توانم به اشاره ای جای زمین و خورشید را با هم عوض كنم. وقتی تو هستی،كلمه هایم تمام می شوند و حرفهایم ناتمام می مانند...
[ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ] [ 15:7 ] [ maryam ]
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
[ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ 13:12 ] [ maryam ]
روی آن شیشه ی تب دار، تو را ها کردم.
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم. شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد. شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم. با سرانگشت، کشیدم به دلش عکس تورا. عکس زیبای تو را، سیر تماشا کردم.... ![]() . [ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ 13:7 ] [ maryam ]
*** هنگامی که با غرور برگ های پاییزی را زیر پایت له میکنی به یاد بیاور زمانی راکه به تونفس هدیه کرده بودن...** [ چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 ] [ 9:10 ] [ maryam ]
دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون از این همه در به دری از گردش چرخ زمون دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون از این مترسکای بد از همدلای همزبون تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون آره دلم خیلی پره از غمای رنگابارنگ از جمله دوستت دارم دروغای خیلی قشنگ دلم گرفت از این روزا از آدمای مهربون از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون... [ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 14:50 ] [ maryam ]
یاد گرفته ام... همه چیز را یاد گرفته ام یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
[ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 9:12 ] [ maryam ]
می نویسم از سکوت سرد زندگی؛
از سردی نمناک زندگی
که بی منت نشسته بر روی خاک
که با تمامی بدی باز می بار بر سر مردمان بی دریغ
که این روزها شده ردپای هر حادثه
خنده شاد کودک همسایه
که پر شده از هوای بی احساس کهنگی
تنها شدن در خود و دنیای خود
در پیچ و خم دلتنگی های سرد سرب شده
از دیوانگی ها و بیگانگی های خود
باور دل باختن دل در یک روز سخت
نشستن و فکر کردن تنها به اندکی نداشته ها دل نوشته امروز:
[ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 9:8 ] [ maryam ]
[ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 ] [ 18:22 ] [ maryam ]
کی میگه گریه قشنگه؟ حیف تو چشات ببارن .روی زخمای ترانه مرحم اشک و بزارن.
من باید گریه کنم من .نه تو که بوته ی یاسی طفلی چشمام که یه عمر شدن از دست من اسی. اشکات و بذار برای روزی که من دیگه نیستم روزی که ردم و از هر کی بگیری می گه نیستم چه تحملی چه صبری وقتی از تو دور دورم .وقتی هیشکی و ندارم که بشه سنگ صبورم. به خدا قسم شکستم به خدا که بیر بیرم .سرنوشت ما همین تو بمونی من بمیرم. بغز فاصله شکسته صورت ترانه خیس کاش می شد قصه ی ما رو یکی از نو بنویسه. ماهی همیشه تشنه ام توی این اب گل الود بغزتو بشکن عزیزم گریه سرنوشت من بود . نه تو اومدی نه بارون هر چی چشم به جاده دوختم .توی حراجی گریه ساده اشکامو فروختم..
[ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 ] [ 17:55 ] [ maryam ]
نبض دستانم میزند هنوز آرام آرم خون در رگ هایم متورم می شود .. یخ زده ام! دستت رابه من بده قلبم نمی زند انگار ... گوش کن صدای نفسم هنوز ناموزون است ! آیینه ام کجاست؟! گُم کرده ام " خود " را .. نگاه کن مرا .. ببین چه زود برزخی شدم !
[ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ] [ 18:5 ] [ maryam ]
سلام
هیچ وقت دوست نداشتم فقط از غم بنویسم
اما خدا شاهده هیچی جز غم ندارم که بنویسم
داغونم کی میفهمه؟
خرد شدم بیش از حد دلم میخواد بمیرم
نمیدونم چرا این قدر مرگ برا خدا عزیزه که به اونی که خیلی میخوادش نمیده
داغونم الان که دارم اینو مینویسم غرق اشکم
نمیخوام دنیا رو
به کی باید بگم؟
خدا من دیگه تو رو هم ندارم
پس واسه چی و کی دارم زندگی میکنم؟
اگه میگی خودم بگو چه خودی ؟
دیگه چی ازم مونده
میخوام خودمو بکشم اما میگن گناهه
میگن کفره
خیلی خسته ام لعنت به این زندگی
[ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 18:18 ] [ maryam ]
در غروب یه روز شنبه غمگین، پرنده ای که برای پیدا کردن غذا، راهی طولانی رو سپری کرده بود، در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کنه و می میره !
پرندگان هم احساس دارن ! پرنده دیگری ( احتمالا جفت پرنده مرده ) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کنه که به اون کمک تا از وسط اتوبان خارج بشه و تا از اونجا دور بشن !
عکاس این عکسها می گه که دیگه نتونسته عکس دیگه ای ازونا بگیره اما دیده که پرنده عاشق جسد معشوقشو به کنار جاده برد و در کنار درختی مدتی برای او گریست و سپس جدایی تلخی بین اونا بوجود اومد ..........
هر چه می نو شمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب ! ای تلخ ترین شیرینی ! ای سبک ترین سنگینی ! تو غم ناک ترین شادی زندگی ام هستی . تو شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی . ای اتفاق ساده ی پیچیده ! چرا مرا نمی سوزانی ای سردترین شعله ی هستی ! ای پر سنگین رها شده از گم نام ترین پرنده ی مهاجر هستی ! شهر پرنده ها کجاست ؟ [ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 18:5 ] [ maryam ]
پرنده ی تنها اسیر دست طوفان بود ! طوفان زندگی با تمام سنگدلی اش او را به اینسو و آنسو می کوبید ! تن خسته اش از این همه تکاپو لبریز بود ! پرنده ی تنها غمگین بود ! او چگونه می توانست در این برهوت محبت بسوی یار سفر کند ! او دیگر نه پای رفتن داشت و نه بال پریدن . پرنده دیگر اسیر بود ! اسیر قفس تن ٬ او خسته بود و اسیر ! ای کاش آن نور حقیقی آن همیشه مهربان با دستان نیرومندش درهای قفس را میگشود ! ای کاش پرنده پرواز می کرد . پروازی بسوی ابدیت ... بسوی آرامش ولی پرنده میترسید اگر او را در خانه ي باغ آرامش نپذیرند دگر به چه امیدی پرگشاید ! پرنده ساکت بود . فکر میکرد و اشک می ریخت ! مویه می کرد بر سرنوشتی که می شد بهتر از این برایش رقم خورد ! ای کاش پرنده پرواز می کرد ! بسوی آن یکتای معبود ... ولی می ترسید ... اگر در پناهش نگیرد پرنده چه خواهد کرد !!! پرنده عاشق پرواز بود ولی می ترسید ... حال هنوز اینجا مانده و طوفان زندگی او را به اینسو و آنسو می کشاند ! پرنده ی عاشق پر پریدنت کو ؟ شوق رسیدنت کو ؟ پرنده دیگر عاشق پرواز نبود! پرنده دیگر فقط یک پرنده بود .... پرنده ي تنهايي كه بدنبال يك همسفر بود !!! آري همسفر ... اين سخت راه زندگي تنها برايش وقتي آسان ميشد كه يك همسفر داشته باشد ! پرنده ي تنها هنوز در به در يك همسفر است !! يك پاي سفر!!
پرنده ي كوچك قصه ي پر غصه ي من حال ديگر پر پرواز دارد اما ميل پريدن ندارد !
پرنده ي كوچك ديگر يك سرپناه دارد ! پرنده ي كوچك ديگر تنها نيست او يك همدم دارد . پرنده ي كوچك دلشكسته ديشب خوشحاليش عجب وسعت سبزي داشت ! پرنده ي نازك دل حال ديگر به پرواز نمي انديشيد ... به ماندن و در كنار يار بودن مي انديشيد ! پرنده ي كوچكت را تنها مگذار ... اگر يك روز حتي يك لحظه در پناهت احساس سرما كند خواهد مرد ! پرنده ي كوچك به تو نياز دارد !!! پرنده ي كوچكت را درياب!!! دوستای گلم مرسی از نظرای همیشگیتون!!!بازم با نظراتون همراهیم کنید!!! [ یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 ] [ 22:22 ] [ maryam ]
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که دلت می خواد اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی!!! [ یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 ] [ 22:17 ] [ maryam ]
به چه اندیشه کنم؟
به بهاری که گذشت؟ به خزانی که رسید؟ به دلی که مرد و دگر زنده نشد؟
[ چهارشنبه دهم شهریور 1389 ] [ 15:16 ] [ maryam ]
روزی را که برای چندمین بار از من روگرداندی را یادت هست؟ همان روز خیلی اتفاقی به این آهنگ گوش دادم.ا اون روز بارها زمزمه ی این ترانه ی ماهان بهرام خان مرا آرام کرد.ترانه ای که بارها در نبودت برایت خواندم ولی تو....باز هم در سیاهی شب ناپدید شدی.حال برای چندصدمین بار فریاد می زنم برگرد... برگرد... برگرد... وقتی نیستی روزها برایم مثل یه ساله حالا فهمیدم که عشق جز تو محاله دلم تنگ شده واسه چشمای نازت چشمایی که مثل آب چشمه زلاله تو سفر کن به شهر قلب خستم تا که ببینی زندون رنج و ملاله برگرد عاشقونه برگرد دست گرمت رو هدیه کن به دست سردم برگرد تنهام نذار دیگه به خدا سخته بشکنی غرور من . . . تو بیا هدیه کن به من روزگارم روزگاری که سوختند و شدند شب تارم لا به لای برگهای زرد پاییز یه عمره که می گردم و فکر بهارم می خوام این حرف آخرم باورت شه تویی هستی و داروندارم برگرد عاشقونه برگرد دست گرمت رو هدیه کن به دست سردم برگرد تنهام نذار دیگه به خدا سخته بشکنی غرور من . . . زنی که دلش شده پاییز پر درد توی دنیای پر نیرنگ و نامرد اون که نبودی زندگیش فنا بود رهاش نکن توی ظلمت و برگرد برگرد عاشقونه برگرد دست گرمت رو هدیه کن به دست سردم برگرد تنهام نذار دیگه به خدا سخته بشکنی غرور من [ دوشنبه هشتم شهریور 1389 ] [ 18:35 ] [ maryam ]
اگه عاشق كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره، اگه برگشت كه مال توئه
اگر برنگشت، سم كه داري، خودتو بکش خوشبين: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره....نگران نباش، حتماً بر مي گرده شکاک: اگه عاشق كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره....اگه برگشت، ازش بپرس چرا ادامه مطلب [ دوشنبه هشتم شهریور 1389 ] [ 17:7 ] [ maryam ]
کاش می مردم........... امروز صبح این آرزوی من بود
هنوزم رو حرفم هستم واسم دعا کنید.............. خدا جونم می خوام بیام پیشت بیشتر از این منتظرم نذار [ شنبه ششم شهریور 1389 ] [ 15:55 ] [ maryam ]
کــــــــاشکی بی بـــــهــو نـــــه همــــــو
نرنجـــــــونیم
لااقـــــــل همــــــــون نیـم نگــــــــاهی کـــــه
همــــــــیشه یه چشــــــــــــم انتـــــــــــــظار
داره رو...
فرامــــــــوش نکنــــــــــیم
کاشــــــکی بی بهــــــــــونه دوســـــــــت
داشتــــــــــــــــه باشیم
اونـــــــــــایی رو که دوســـــــــمون دارن
کاشــــــــکی میتونســــــــتیم
بفهمیم عشـــــــــق فقـــــط قصه نیست
وکسی که عاشقمـــــــون میشـــــــــه نمیـــــــــتونه
مـــــــــارو به ســـــــــــادگــــــــــی
فرامــــــــــــوش کنه
این تقصـــــــــیر اون نیست مرض عشـــــــــــقه
[ شنبه ششم شهریور 1389 ] [ 15:51 ] [ maryam ]
سلام دوستان عزیز
امروز چند تا عکس دیدم رفتم توی فکر نمیدونم کی جواب این و میدی آخه این چه دنیاییه. حتما ببینید........
[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 18:50 ] [ maryam ]
عاشق باش فقط عاشق خدا عشق حقیقی این است وبس...
شناخت ارزش ومنزلت خود:
درپاره ای از روایات،به اهمیت شناخت ارزش ومنزلت خود سفارش شده است.در روایتی از حضرت علی (ع)آمده
است:
هلک امرءٌ لم یعرف قدره (مجلسی،۱۳۶۵،ج۷۵ص۶۵)
کسی که ارزش خودرانشناخت ،نابود شد.
ازامام سجاد (ع) پرسیدند: شریف ترین و ولاترین مردم کیست؟ فرمودند:
کسی که دنیا را با ارزش وشرف خویشتن برابر نداند (ابن شیعه الحرانی،۴۰۰ق ص ۲۸۵)
اگر انسان ،جایگاه واقعی خود رابشناسد وخودپنداره درست ومطابق باآن چه دین ،تصویری از انسان ارائه داده
است در ذهن وی شکل بگیرد ، خود ایده ال او نیز براساس معیارهای دینی شکل می گیرد که عبارت است از
رسیدن به مقام خلیـفة اللّهی، قرار گرفتن در جوار رحمت خداوند، <حرمت خود>،از تفاوت خود ایده ال وخودپنداره
پدید می آید؛یعنی هراندازه انسان بتواند از طریق کسب فضایل وازرش های انسانی به خود ایده ال نزدیک تر
شود،به همان اندازه ،<حرمت حود> بالایی خواهدداشت؛ازهمین رو امام صادق (ع)در روایتی می فرماید:
المومن اعظم حرمَة من الکعبة (به نقل از مجلسی،۱۳۶۵،ج۶ص۷۱).
ارزش واحترام مومن ، از کعبه برتر وبالاتر است . پی بردن به <حرمت خود>وارزشمند دانستن خوشتن در نگرش
انسان به دنیا،بینش انسان به خود،رفتار وعملکردهای فردی وی ،آثار مثبتی رادر پی دارد وباعث می شود انسان
زندگی آگاهانه داشته باشد.
حفظ حرمت خود:
اکرم نفسک مِنُ کُلِّ دَنِیَّة وان ساقتک الی الرغائب ،فانّک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضآ ولا تکن عبد غیرک
وقد جعلک الله حُرّآ (مجلسی ،۱۳۶۵،ج۷۷ص۳۲۸).
نفس خود رااز هرگونه پستی بازدار؛ هرچند تورا به اهدافت(خواسته هایت) برساند،زیرا نمی توانی به اندازه
آبرویی که از دست می دهی،بهایی به دست آوری. دیگری مباش که خدا تورا آزاد آفرید.
[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 18:13 ] [ maryam ]
زدم فریاد خدایا این چه رسمیست عزیزان راجدا کردن هنر نیست [ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 18:10 ] [ maryam ]
از پنجره ی ماه خوشم می آید
از بیژن در چاه خوشم می آید با این همه تقصیر خودم نیست که من از قافیه آه خوشم می آید .......................................................................................................................................... زندگی قافیه ی بارانی است من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی [ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ] [ 14:5 ] [ maryam ]
خاطرم نیست
تو از بارانی یا که از نسل نسیم هرچه هستی گذرا نیست هوایت ز سرم تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم (۱۳/۵/۱۳۸۹) نوشته شده توسط جیگر مریم [ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ] [ 13:53 ] [ maryam ]
|
||
| [ طراح قالب : ماه موزیک ] [ Weblog Themes By : Mah Music ] | ||